در تنهایی خود نشته ام تا سخن از تنهایی و اندوه بر زبان بیاورم
تنهایی دریایی است وسیع دریایی به رنگ سیاه
با آبهای روان
که آب این دریا با غم و اندوه بوجود آمده
نمی دانم از زندگی چه میدانم
اصلا زندگی چیست
چرا آمدهابم
که روزگاری هم برویم
ولی زندگی جزء سیاهی و کبودی رنگ دیگری برایم ندارد
تنهایی و غم بر من چیره شده
حال کاغذ دیواری اتاقم را به رنگ زیبای سیاه میزنم
دوست دارم تنهای چراغ اتاقم برنگ سیاه باشد
دوست دارم مرگ را در آغوش گیرم تا پایانی بر این زندگی باشد

.............................
سلام دوستای گلم
شرمنده دیر اومدم![]()
درگیر عزاداری بودم
مامان جونم،خاله های گلم،دایی هایی عزیزم غم از دست دادن مادرتونو بهتون تسلیت میگم
مامان بزرگ گلم دلم برات تنگ شده
چه بی خبر رفتی؟![]()
پدرم گفت:قشنگ بود
مادرم گفت:حیف بود
خواهرم گفت :عزیز بود
برادرم گفت:مال من بود
اما وقتی دل من شکست هیچ کس حتی اخ هم نکشید!!!

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
پنجره ،فکر ،هوا ،عشق،زمین مال من است
زیر باران باید رفت
فکر را ،خاطره را زیر باران باید برد
دوست را زیر با ران باید دید
عشق را زیر باران باید جست

به روشنایی سیمای من نگاه کن
به جان دوست دلم چون شبان تاریکست
به موج خنده تلخم فروغ شادی نیست
که این نشاط به سر حد گریه نزدیکست
مبین به ظاهر ارام و شادمانه من
که با فریب ز شب افتاب ساخته ام
به خنده ام مگر با تو راست میگویم
برای چهره ی گریان نقاب ساخته ام
ز افتاب رخ روشنم فریب مخور
سپهر خاطر من ابر دیده و بارانیست
ز روح من کویرست درد و روزه ی عمر
اگر گلی به در اید گل پشیمانیست
نگاه من به نگاهت بهار میبارد
ولی ورای دو چشم هزار پا ییز ست
به خنده های دروغین من امید مبند
بدانکه جام وجودم ز گریه لبریز ست

دیدین یه وقتا ادما دلشون بد جوری میگیره !
یه جوری که دلشون میخواد یکی باشه که باهاش حرف بزنن ودردو دل کنن
از ته دلشون فریاد سکوت را سر میدن و یه نفر و صدا میزنن
نمیدونم براتون پیش اومده یانه!برای من زیاد پیش اومده ولی درست زمانی که حس میکنم خیلی خیلی تنهام و میخوام با یکی ،یکی که نه من اونو میشناسم نه اون منو حرف بزنم
ولی بد بختانه هیچ وقت هم چنین کسی رو در لحظه های تنهاییم پیدا نکردم نمیدونم ادم چقدر میتونه از زندگیش خسته باشه که شبا هنگام خواب با گریه و زاری از خداش بخوادکه صبح دیگه چشاشوباز نکنه ،و وقتی صبح چشا شو باز میکنه و میبینه باز زنده است میگه اه!لعنت به تو ای زندگی! ادم ناشکری نیستم بیشتر وقتا این حالت بهم دست میده یهو حس میکنم دنیا داره دوره سرم میچرخه و من توی یه تاریکی مبهم تنهام هر چی فریاد میزنم میبینم بازم تنهام!یه مدت خواستم عوض شم یه ادم دیگه شدم شادو شنگول ولی این دفعه بیشتر از همیشه حس کردم تنهام یه جورایی با تنهایی اخت شدم!تنها همدم من همون دفتر سیاهی است که حرفا و رازای منو تو اون قلب کوچیکش نگه داشته بدون این که به کسی رازامو بگه بدون اینکه سرزنشم کنه بدون اینکه با نگاه های بد من و از حرف زدن منع کنه!تمام حرفای من رو با تمام وجودش گوش میده و من بعد از اینکه حرفامو براش میگم چقدر حس میکنم که خالی شدم(اشتباه نکنین من دیونه نشدما)
الان میگی چرا با خدای خودت حرف نمیزنی؟(بازم اشتباه کردین)با خدای خودمم خیلی حرف میزنم خیلی زیاد خیلی وقتام بهم ارامش میده از خدای خوب خودمم خیلی ممنونم فقط باید منو به خاطر بعضی وقتا که ازش دور میشدم ببخشه
میدونید خودم فکر میکنم اگه خیلی تنهام به خاطر این که دوستامم با حرفاشون منو بیشتر به تنهایی خودم فرو میبرن وقتی از من نظر سنجی میکنن(در مورد عشق و ازین حرفا خودتون که بهتر میدونید) و منم نظرمو میگم اونا میگن تو خیلی بی احساسی توی صدات هیچ گرمایی حس نمی شه (اخه مگه من باید چیکار کنم)
امروز وقتی برای اولین بار تنها (بدون دوستام)میرفتم مدرسه از پارک که گذشتم(اخه مدرسه ما نزدیک یه پارکه بزرگه)یه پسر غریبه که نمیشناختمش اومد جلوی راهم گرفت و گفت تو چرا انقدر اخم میکنی من هر روز حواسم به توئه ولی یه روز ندیدم بخندی یه ذره بخند به خدا خنده خیلی خوبه(بیاین مردم غریبه هم متوجه این موضوع شدن)
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
و اندرین کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار بر آرم آهی
کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار انجاست
میکنم جهد که خود را مگر انجا فکنم
بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه
تا چو زلف سر سودا زده در پا فکنم
خورده ام تیر فلک باده بده تا سر مست
عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه ی جام برین تخت روان افشانم
غلغل چنگ درین گنبد مینا فکنم
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

غمگین ترین آواره شب زنده دارم
دیریست در این کوچه ها بیتوته دارم
دلتنگ م و چشمان من گویا مهیاست
تا آسمان در آسمان باران بکارم
ای آسمان ابری ترین قصه دلم بود
بگذار تا من جای تو باران ببارم
دیریست میگرید در این پسکوچه ها دل
پس کی به پایان میرسد این انتظارم ؟
شبها که میگیرد دلم از زخم دوری
آه ای غزل تنها تو می آیی به کارم
بیچاره دل ! آواره چشم که هستی ؟
تا اینچنین بردی ز من صبر وقرارم
ای آسمان ! اندوه من پایان ندارد
بگذار امشب جای تو باران ببارم !
گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که واسته روبهروت
محکم توی چشمات رو نگات کنه
و بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونهش گریه کنی٬
بلزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته

سلام دوستان
امیدوارم حال همتون خوب باشه
شاید الان پیش خودتون بگید بابا این مطلب و که یه بار نوشته بودی چرا دوباره نوشتی
ولی امروز که دلم گرفته بود و داشتم به مطالب قدیم یه سری میزدم نمیدونم چرا یه هو با خوندن این مطلب قلبم لرزید
شاید به جای نوشتن این مطلب در سال پیش بهتر بود که اونو الان مینوشتم
الان تو این لحظه که همه بهم می توپن و میگن کارات اشتباه ، حرفات اشتباه ،رفتارت غلط
نیاز به یکی دارم که واقعا بزنه تو صورتم و بگه تو واقعا چته
چت شده که همه این و بهت میگن
یعنی انقدر مزخرف و بیخود شدم که همه میگن تو کارات غلط چرا این حرف و زدی تو نمی فهمی که ما چی میگیم
تو هر جور خودت بخوای همون طوری رفتار میکنی
کارم به جایی برسه که بعد یه مدت زیاد با یه عالم خاطرات شیرین و تلخ امروز با شنیدن یه حرف ا یه دفعه حس کنم خالی شدم
حس کنم تنهام
حس کنم همه کارایی رو کردم غلط ، احساس پوچی کنم
وای چه لحظه ای بود وقتی که از یه کسی که اصلاانتظارشو نداری بهت یه حرفی رو بزنه که اصلا باورت نشه
حالا دیگه همه چی تموم شده
هیچ کاریم نمیشه کرد ولی نیاز دارم به یکی که بیاد بزنه تو صورتمو بگه تو واقعا چته...
این را زمانی نوشتم که باران میبارید و بغض ابر شکست.می خواستم واژه آسمان را ترجمه کنم.اما وسعت بی نظیرش مانع شد.میخواستم سکوتم را توصیف کنم اما غرش آسمان مانع شد.شبی دیگر میخواستم از ستاره ها بنویسم،اما ماه مرا مجذوب خود کرد.

همه جا غرق سکوت
کوچه ها رو به غروب
همه جا تاریک است
پیش رو تاریکی،پشت سر تاریکی
دل من می ترسد
ترس هم تکراریست.



