تبليغاتX
لسان الغیب

مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد

با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم

و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم و

گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم

و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم
....................................

بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم

خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان

................................

سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق،

تراشیده و بالابلند

...............................

زندانی دیوار و سقف و مردم

فریفته ی پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد

مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند

...........................

هیچ کس به قدر من ناتوان نبود

آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم

آسمان را پرباران

می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان

من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان

و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران

...............................

ستایش مردم اما فریبم داد

لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد

هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود

بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند

اما رفته رفته باور می کنند که برترند

من نیز باور کرده بودم

................................

تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد

پیشتر هم او را دیده بودم

نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود

حضورش حقارتم را به رخ می کشید

دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم

آن روز اما با هیچ کس نبود

بتخانه خالی بود از مردم

تنها او بود و تبری بر دوش


ترسان بودم و توان ایستادم نداشتم

...........................

ابراهیم نزدیکم آمد و گفت

وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟

مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یا سبوح و یاقدوس می گفت؟

تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی

..................................

چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟

چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟

چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟

چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصمم کرده است؟

چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟

وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند

..........................

و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد

من خود از شرم فرو ریختم؛

غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد

.............................

ابراهیم گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان
و من توبه کردم

و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت

اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت

مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و

اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند

خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید

............................

و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛

کوچک تر از خویش

خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی

خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد

........................

خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست

خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد

خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند


گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی

از آن خدای سهل ساختگی،

حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟
....................

ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم

شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو

به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست

و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد

برایش بگو که چگونه ستایش مردم

مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند

 

من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد

....................

او مشتی از خاکم رابه آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت

-----------------

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید

نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی

بلکه برای اینکه ببینی

برای چه کسانی اهمیت داری...... که این دیوار را بشکنند

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 12:14 توسط هدهد |


"من خدا را دارم"

کوله بارم بر دوش

سفری میباید

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض

هر کجا لرزیدی

از سفر ترسیدی

تو بگو از ته دل

من خدا را دارم

+ نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 9:16 توسط هدهد |


گوش کن صدای قلبم را میشنوی

از لرزش دستانم ببین،ببین که از نگاه تو

به گریه افتاده!گریه چرا؟؟؟

به لرزش افتاده گوش کن صدای گور میاید؟؟؟

میخواهم خاطرات با تو بودن را دفن کنم؟؟؟

چرا دفن؟؟؟

تو که بر سر مزارش نمیروی که چگونه

به خاطر تو مخفی شده

خدای من به ابی اسمانت

به سرخی گلهایت

به سبزی چشمانت

به ستاره های اسمانت

به روشنایی بهشت قسم

به او بگو قلبم فقط به خاطر او به صدا در میاد

فقط به خاطر او....

 

+ نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 20:26 توسط هدهد |


سلام به دوستای خوبم

حالتون خوبه؟شرمنده روی گل همتونم

باور کنید سرم خیلی شلوغه

ولی قول میدم زود زود بیام به همتون سر بزنم

دوستون دارم

.

.

.

.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 11:3 توسط هدهد |


هنوز هیچ اتفاقی نیافتده است،هنوز هیچ کس به هیچ پرتغالی شک نکرده و هیچ افتابی بیشه های زمستان را مست جادوی بهار نکرده است و هنوز هیچ کس درخشان ترین صبح را ندیده.خانه ی ابرها همچنان خالسیت.من و تو میتوانیم دوباره عاشق شویم.قبل از اینکه باران از پیچ این کوچه بگذرد.ببین هنوز هیچ ستاره ای روی بالهای ظهر نخوابیده و هیچ رودخانه ای با بوی نانهای برشته آمیخته نشده،پس بیا قبل از اینکه سرما درون قلب صدفهای دریایی جا خوش کند،دوباره جنون را در اغوش بگیریم میدانی،؟؟؟تا شاعر شدن راهی نمانده............!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 19:6 توسط هدهد |


سلام......سلام........سلام......

خوبین همگی؟

چه خبرا؟ببخشید یه مدت نیومدم سرم شلوغه دیگه !!!!

خوش میگذره؟؟؟؟؟به من که بد نمیگذره!!!!

دلم خیلی براتون تنگ شده بود!!!!همتونو دوست دارم!!!

سعی میکنم بیشتر بیام ولی بی معرفتا شما چرا نمیای یه سر بزنید وبلاگم خیلی خاکی شده بود از بس کسی سرغشو نگرفته بود به یه خونه تکونی اساسی نیاز داره!

این عکس تقدیم به همه وبلاگی هایی که دوستشون دارم!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 13:55 توسط هدهد |


 

انگاه که نیلوفرهای برکه ی وفا پرپر شدند و گلبرگ های عهد تو خشکید،یاس های وحشی

 لبخند تلخی زدند و تو مرا از یاد بردی.انگاه که ابرهااشکهایشان را نثار آدمیان کردن تا

بذر محبت جوانه بزند،زیر چتر سیاه خود پنهان شدی و مرا از یاد بردی،دیگر به فلک

شکایتی نخواهم کرد.بر لب همان برکه ی طلایی که روزی نیلوفرهای عشق در آن

میروییدند خواهم رفت و خواهم گفت:

((من نیز تو را از یاد خواهم برد.))

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 11:58 توسط هدهد |


دارم تمام میشوم از نبودنت سیاه بی سایه،ابرهای شعرم دیگه نمیبارد و تو از اول تا

 همه جمعه ها نگاهت،مزرعه را شخم میزد کدام لبخندت پرپر شد برای ان ستاره

که اشکش را با دستمال خدا پاک میکرد؟

 

دهکده خاموش،

 

،مزرعه تب کرده،

 

فانوسی نیمه بیدار بر کابوسهای شبانه ام سوسو میزند

 

مادرم درست میگفت: مترسک ها سرما نمیخورند

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:34 توسط هدهد |


سلام به دوستای گل خودم

به همراهای همیشگی هدهد

خوبین همگی؟

عید داره میاد و .....

با اومدن عید همه جا بوی بهار و زندگی میاد

درختا همه جونه زدن و از اومدن بهار دارن شادی میکنن و خنده به لب دارن

صدای شادی گنجشک ها و پرنده ها داره میاد

پرنده ها دارن کوچ میکنن و به خونشون بر میگردن

هوا صاف و زیباست

خورشید خانوم خوشحاله چون ازین به بعد بیشتر خودنمایی میکنه و به همه زیبایی شو نشون میده

مادرا مشغول خونه تکونی و بچه ها مشغوله خرید عید و لباس نو هستن

ولی ماها که یه ذره از بچگی دور شدیم دیگه شور و شوق قدیمو نداریم

دیگه برای خرید لباس نو و عیدی گرفتن ذوق نمیکنیم

دنیای ما چه دنیای عجیبیه

الان فقط دارم یه حسرت میخورم اونم حسرت روزای بچگیمه

اون قدیما به هیچ چیز فکر نمیکردم فقط دنبال بازی بودم و اینکه الان چه بازی بکنیم و فردا چیکار کنیم و نمیفهمیدم دور و ورم چی میگذره

ولی حالا با گذشتن هر روز غم و اندوه منم بیشتر میشه

زندگی و ارزوهای ما ادما چقدر عجیبه تو بچگی میخوایم بزرگ باشیم و  نقش مامان بابا رو بازی میکردیم ولی حالا فقط یه ارزو داریم این که ای کاش یه بچه بودم!!!!

امیدوارم عید به همتون خوش بگذره

دعا یادتون نره

عید همگی مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:49 توسط هدهد |


غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم

حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمارم

 

تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو

سوزونده آفت غرور از حالا تا همیشه مو

 

اگر بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی

من تو خیال تو بودم تو تو خیال من بودی

 

کاش که میون من وتو ِتو اون روزا حصار نبود

هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود

 

انگار که تقدیر نمی خواست تو در کنار من باشی

منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی

 

یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده

نمی شه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده

 

تو رفتی و حالا دیگه اونور دنیا خونته

انگار نه انگار که کسی اینور اب دیوونته

 

تقصیر هر دومون بوده ما عشقمو نشناخته بودیم

فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم

 

باید یکی از ما دو تا غرورو میگذاشت زیر پا

اروم به اون یکی میگفت یه عاشق واقعی باش

 

جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست

سواره هرگز با خبر از غصه پیاده نیست

 

توی مسیر عاشقی باید هوای دل و داشت

حرف دل و عین قسم رو طاقی چشما گذاشت

 

حالا که من تنها شدم قدر چشاتو میدونم

ولی نمی شه کاری کرد همیشه تنها می مونم

 

کاش توی دنیا هیچ کسی قربونی غرور نشه

راه دو تا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه

 

 

Tanha by Mohsen Kiani.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 19:12 توسط هدهد |